پایان انتظار

سلام!

چند وقت پیش  توی همین جا مطلبی رو نوشته بودم که توش خیلی حالم بد بود و تلاش میکردم تا حس بدمو بریزم بیرون تا یکمی تخلیه بشم!

جالبه که توش نوشته بودم:

… امیدوارم که این انتظار به صورت خوبی در نهایت تموم بشه و اتفاقای خوب باشن که بعدش پشت سر هم ردیف بشن و  نوشته بعدیم اینجا شرح اتفاقای خوبی باشه که داره برام اتفاق میوفته…

بلاخره اون روز رسید! :))

من واقعا تا مرداد ماه، چند ماه سخت رو گذرونده بودم.
چند ماهی می‌شد که از سرمایه گذارمون جدا شده بودیم و به سختی داشتیم کار رو ادامه میدادیم…
از نظر مالی به شدت زیر تیغ بودیم ( و هستیم!) و به زور حقوق بچه هارو از اینور و اونور جور می‌کردیم..
همینطور مشکل جا پیدا کرده بودیم و صاحب خونه قبلی شرکت مجبورمون کرده بود تا بلند شیم از اونجا..

خلاصه خیلی وضعیت بدی بود و صادقانه بخوام بگم، در شرف از هم پاشیدن تیم‌مون بودیم….

ولی خدا واقعا خواست و وضعیت از این رو به اون رو شد..

با ی سری اتفاقات کاملا رندوم و تصادفی (در ظاهر) ۹۰٪ مشکلاتی که از عید داشتیم برطرف شد و الان تیممون دوباره شده همون تیم سابق!

محصولمون داره به نتیجه میرسه و اولین مشتری مون چند روز پیش اکانت تستی شو تحویل گرفته و داره تست میکنه روی محصولات خودش…

همینطور ی پروژه دیگه ای که مدتها بود تصمیم داشتیم انجامش بدیم، به ما رسید و الان بچه ها روی اون تمرکز دارن.

اتفاقات خوب دیگه هم هست خداروشکر که نیازی به نوشتنش نیست،‌ ولی توی همه اینا ی چیز مشترکه:

روزای سخت امروز، روزای شیرین فردا رو میاره…

به شدت قبولش دارم، حداقل توی این مدت به وضوح رسیدم بهش و همه جا م شنیدیم که میگن:

“ان مع العصر یسرا…”

نکته ش البته برای من این بود که نباید پا پس کشید؛ این روزا خیلی دعوا کردیم، خیلی بالا پایین داشتیم، خیلی حسای بدی روزامونو میساختن،‌ خیلی بی‌خوابی کشیدیم و هیمنطور بی پولی…
نکه تموم شده باشه، نه حرفم این نیست؛ منظورم اینه اگر برای هر کدوم از این حالتا بیخیال شده بودیم یا کنسل میکردیم داستانو،‌ قطعا یکی از اون اتفاق های خوب نمی‌افتاد و الان ازش محروم بودیم…

کوتاه کنم حرفامو، این روزا خداروشکر حالم خوبه، با همه سختیا و با همه ناراحتیا حالم خوبه..
دارم روی پیشرفت فردیم کار می‌کنم، سعی می‌کنم تا میتونم مهارتای فردی مو گسترش بدم که طلایی ترین دوره زندگی و تایممه..
شایدم حتی آخرین تایما برای این کارا..
البته که به نظرم نباید هیچ‌وقت، هیچوقت بیخیال این یادگیریا شد و همیشه باید تداوم داشته باشه..
وگرنه مغز تنبل میشه، خوراک ندی بهش عادت می‌کنه به پروسس نکردن و کند شدن..

عین این برنامه های انگیزشی شد :)))

ممنونم که وقت گذاشتین و این متن رو خوندین، خوشحال میشم اگر تجربه های مشابهی داشتین توی کامنتا برام بنویسید. (هرچند بعید میدونم بیشتر از ۳-۴ نفر کلا این متن رو بخونن!)

همین دیگه، شاد باشین. 🙂

صالح
مهر ۱۴۰۰

8 دیدگاه برای “پایان انتظار!”

  1. رها

    حس و حال نوشتنت چه قدر خوب بود…
    برتی چند دقیقه باعث شد درگیر متن باشم و به چیزی فکر نکنم
    که ابن روزا خیلی بهش نیاز دارم.
    امیدوارم همین‌طور رووز به روز بیشتر حال دلت خوب بشه و برسی به اونجایی که یه آخیش بلند بگی از ته دل

    1. ممنونم ازت رها! 🙂
      خداروشکر که به مذاقت خوش اومده و مرسی بابت دعای قشنگت! 🙂
      منم همین آرزو رو برات میکنم و امیدوارم بشینیم باهم چند وقت دیگه از روزای خوبمون برای هم‌دیگه بگیم 😊😊

  2. یکی از اون دو سه نفر 😂🙋‍♀️…حقیقتا کلام اول که ذوق کردم نوشتی چون مدت هاست درکنار چک کردن صفحه اخبار وبلاگ تو روهم چک میکنم و منتظر نوشته جدیدتم.
    با نوشته ات و سختی هات حس سختی رو تصور کردم و واقعا ملموس بود. قشنگی به اون جمله ان مع العسر یسرا بود… یه ارامش حقیقی.
    تجربه مشابه یاد دوران دانشگاه میافتم که تو دهن سرویس ترین اوضاع باز میموندیم و تلاش میکردیم و تهش به لبخندی ختم میشد که خستگی ها رو میشست میبرد.😉
    و جمله آخر… دیدن خوشحالی و موفقیت تو و تیمی که دارین آرزومه 👌

    1. اول از همه، یک دنیا ممنونم ازت زهرا که وقت گذاشتی و چک کردی وبلاگ مو! حقیقتا فکرشم نمی کردم و خیلییییی انگیزه گرفتم که بازم ادامه بدمش 😍😍😍😍
      بعدش هم خواستم بگم واقعا مثال قشنگی زدی!
      روزای دانشگاه قشنگ مصداق این حالا بود…
      شبایی که بی‌خوابی می‌کشیدیم برای برنامه ها، دعوا ها، اختلاف نظر ها..
      ولی وقتی تهش تموم میشد، انققققدر خوشحال بودیم و راضی از برنامه هامون که حتی نمیتونم تو کلمه توصیف ش کنم 🙂
      آخ که چقدر دلم برای اون روزا تنگ شد 🙂
      و همینطور ممنونم از ت بخاطر آرزوی قشنگ ت برای تیم مون😊😊😊😊
      امیدوارم بهترینا برای تو هم اتفاق بیوفته😊😊

  3. Zizi

    روزای سخت توی زندگیامون کم نیست، یه وقتا به جایی میرسیم که هیچ نوری جلومون نیست و دنبال یه نشونه میگردیم که بهمون بگه باید ادامه بدی یا باید رها کنی. من از اون آدمام که وقتی کارم پیش نمیره دلسرد میشم. انگیزه ام از بین میره و میخوام کنسلش کنم ولی راهی که الان توشم رو خدا سر راهم گذاشته، هر وقت بهش فکر میکنم میبینم من هیچ وقت بهش فکر نکردم و خدا مسیر رو برام ایجاد کرده، حالا که انقدر بهم لطف داشته حق ندارم پا پس بکشم و رها کنم . الانم توی این وضعیتم دارم دست و پا میزنم ولی دارم تحمل میکنم و دنبال اون نشونه ام. شاید خوندن این متن همون نشونه است، نیست؟

    1. اگر این متن اون نشونه باشه که من الان خوشحال ترین آدم دنیا م! 😊😊😊😊
      دقیقا حرف درستی رو زدی، وقتی انقد مطمئنی که خدا این راهو گذاشته جلوت، حتی فکر کردن به پا پس کشیدن م اشتباه ه!!
      شاید بهتره یکم روی خودت کار کنی تا زود دلسرد نشی، و اگر بتونی این روحیه رو توی خودت تقویت کنی (که اصلاً کار راحتی نیست!، لااقل برای من!)، اونوقت ببین چه می‌کنه برات خودت خدا…
      من بزرگ ترین و گرم ترین نور زندگی مو ۵ سال بعد تاریکی دیدم 🙂

  4. محمد داود

    دقیقاً زندگی همش همینطور سینوسیه!
    خدا رو شکر که اینم خوب رد شد و الان حالت خوبه!

    1. همیشه برام سوال ه که خب چرا😂😂
      البته اگر نباشه خب زندگی یک نواخت و بی هیجان میشه، ولی خب میشد انقد م اذیت نشیم واقعا!
      ممنونم ازت، ایشالا توام همیشه حالت خوب باشه و این دوره سخت زندگی ت (از نظر من) رو به راحتی و زود بگذرونی😊😊❤️❤️

پیام بگذارید